نویسنده :
طهور - ساعت ۱٢:٠٦ ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٥
سپاس خدایی را که اول است بی آنکه قبل از او اولی باشد و آخر است بدون اینکه پس از او آخری باشد خدایی که چشم بینایان از دیدنش ناتوان و فکر توصیف کنندگان از وصف او عاجز است. به دست قدرتش مخلوقات را آفرید و به خواست خود آنها را صورت بخشید آنگاه آنها را در مسیر ارادهء خود قرار داد و در جاده محبت خویش روانه کرد. خلائق توان تاخیر در قضای او را ندارند و اگر بخواهند کاری از پیش نمیبرند. از برای هر یک روزی معلوم و مشخصی معین فرمود، روزی هر کس را افزاید کسی یارای کاستن آنرا ندارد و روزی آنرا کاست کسی نتواند بیفزاید. سپس مدت زندگی هر یک را زمانی مشخص و مقرر فرمود. و سرانجامش را مدتی محدود تعیین کرد که ایام عمر در آن بپیماید و روزگار خویش سپری نماید. تا زمانی که عمرش به آخر رسید و پیمایه عمرش لبریز گردید، جانش را می ستاند و به سوی آنچه بدان فراخوانده از پاداش فراوان و عذاب دردناک راهی میسازد تا آنان را که بد کردند به اندازهء کردار بدشان مجازات کند و آنان را که نیکی کردند به عدالت پاداش دهد. نامهایش پاک و مقدس و نعمتهایش فراوان و پیاپی است هیچ کس را نرسد که او را در برابر اعمالش باز خواست کند ولی همه را مورد بازخواست قرار می دهد.
می ستایم خدایی را که اگر معرفت ستایش را از بندگانش دریغ می نمود با وجود نعمتهای پی در پی و فراوانش انسانها علی رغم بهرمندی از این نعمتها از او سپاس گزاری نمی کردند و با وجود گشاده دستی شکرگزارش نبودند و اگر چنین رخ می داد آنها از مرز انسانیت دور شده و به جرگه بهایم و چارپایان می پیوستند و چنان می شدند که خداوند در کتاب حکمتش فرمود: آنان جز به چارپایان نمانند بلکه از آنان نیز گمراه ترند. ((صحیفه سجادیه، دعا الاول))
نویسنده :
طهور - ساعت ۱٠:٥۳ ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٢
خدایا! ابراهیم را گفتی که عزیزترین فرزندش را قربانی کند و او اسمعیل را مهیای قربان کرد.... هنگامیکه پدر کارد را به گلوی فرزندش نزدیک می کرد، ندا آمد دست نگه دار. ابراهیم آزمایش خود را داد ولی اسمعیل هنوز به آن درجه تکامل نرسیده بود که قربان شود (استحقاق قربانی شود) زمان زیادی گذشت، تا قربانی کاملی، که عزیزترین فرزندان آدم بود، بدرجه ارزش قربانی شدن رسید و در همان راه خدا قربانی شد و او حسین بود.
خدایا تو به من دستور دادی که در راه تو قربانی شوم، فوراً اجابت کردم و مشتاقانه بسوی قربانگاه عشق حرکت کردم.... اما تو میخواستی که این قربانی هر چه با شکوه تر باشد، لذا دوستانم را و فرزندانم را و عزیزترین کسانم را بقربانی پذیرفتی .... و مرا در آتش اشتیاق گذاشتی.... ((دکتر مصطفی چمران))
بسم الله الرحمن..... دلم لک زدهء نوشتن به نام توه.... اما مدتی احساس میکنم قلمم توان بیرون ریختن بغضهام رو نداره... احساس میکنم حرف زدن هم برام سخت شده.......نمیدونم چی به سر این دل اومده...... یادته هر وقت حرفی داشتم، هرجا دستم می رسید برات یادداشت میذاشتم... گاهی توی دفترچه دلتنگیهای طهور... گاهی هر جا که می شد نوشت و گاهی روی تخته سفید کلاس... یا رویه بخار آیینه.... حتی اگه فقط نوشتن اسمت باشه.....
داشتم یادداشتهای چمران رو میخوندم..... بعضی حرفهاش آتیشم میزنه! احساس شرم میکنم....از شمعهای تنهایی که پذیرفته بودند که شاید نورشون نتونه ظلمت رو بر طرف کنه اما فرقان خوبیه برای تفکیک حق و باطل.... و شرم از اینکه من چه کردم....؟ خدایا... اینجا قرار 6 دنگ به نام تو باشه..... و فقط به نام تو رنگ بگیره..... و تو برای اون کفایت میکنی.... ((طهور))
نویسنده :
طهور - ساعت ۱٢:٠٢ ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/٢٩
خدایا!
هر چه دوست داشتم، از من گرفتی. بهر چه دل بستم، دلم را شکستی. بهر چیزی که عشق ورزیدم، آنرا زائل کردی. هر کجا که قلبم آرامش یافت، تو مضطرب و مشوشش نمودی. هر وقت که دلم بجائی استقرار یافت تو آواره ام کردی. هر زمان به چیزی امیدوار شدم، تو امیدم را کور نمودی .... تا بچیزی دل نبندم، و کسی را بجای تو نپرستم، و در جائی استقرار نیابم، و بجای تو محبوبی و معشوقی نگیرم، و جز تو بکسی دیگر و جائی دیگر و نقطه ای دیگر آرامش نیابم. فقط ترا بخواهم، ترا بخوانم، ترابجویم و ترا پرستش کنم.((دکتر مصطفی چمران))